وب هاستینگ
سفارش تبلیغ
صبا
سفارش تبلیغ
صبا
شهداء - حدیث منتظران قائم (عج)
سفارش تبلیغ
صبا
تماس با ما
بازدید امروز : 36
بازدید دیروز : 24
کل بازدید : 464457
کل یادداشتها ها : 442

مجله شبانه باشگاه خبرنگاران

V

شهید شمسا

نویسنده : حدیث

خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید : "  اعلموا انّما الحیوة الدّنیا لعب و لهو و زینة و تفاخر بینکم و تکاثر فی الاموال و الاولاد کمثل غیث اعجب الکفّار نباته‌ ثمّ یهیج فتراه مصفرّا ثمّ یکون حطاما فی الاخرة عذاب شدید و مغفرة من اللّه و رضوان و ما الحیوة الدّنیا الامتاع الغرور  "  بدانید که زندگى دنیا در حقیقت بازى و سرگرمى و آرایش و فخرفروشى شما به یکدیگر و فزون‏جویى در اموال و فرزندان است [مثل آنها] چون مث ل بارانى است که کشاورزان را رستنى آن [باران] به شگفتى اندازد سپس [آن کشت] خشک شود و آن را زرد بینى آنگاه خاشاک شود و در آخرت [دنیا پرستان را] عذابى سخت است و [مؤمنان را] از جانب خدا آمرزش و خشنودى است و زندگانى دنیا جز کالاى فریبنده نیست (حدید - آیه 20)

این روزها اینقدر سرمان گرم روز مره گی هامان شده ایم که گاهی یادمان میرود کجای این هستی ، هستیم ..... یادمان می رود خدایی هم هست .... یادمان می رود تمان این نعمتها فقط امانت هستند دست ما .... یادمان می رود رئیس بودن برای خدا شرط نیست ، شرط فقط تقواست .... یادمان می رود نمی توانیم میز و افتخار و لذت ریاست را با خودمان به آن دنیا ببریم ..... کمی فکر کنیم ، شاید یادمان بیاید .... شاید یادمان بیاید برای چه آمده ایم و به کجا می رویم .... شاید یادمان بیاید جوانان با غیرت سرزمین مان را .....


حاشیه خلیج همیشه فارس ... شهری گرم .... آفتاب سوزان .... گلستان شهداء .... پرچم ایران .... باد وزان .... سایه درخت پیر .... مزار لبخند مهربانی ..... شمسا .

اروند خاطرات .... تاریک و سرد .... پرچم ایران .... نسیم وزان .... سایه ماه .... نورخدا .... شمسا .

ساعت : 22/00 دقیقه

تاریخ :  1364/11/20

شب بود و سکوتی از جنس غوغای درونی .... ماه هرچه در توان داشت برای دیدگان فرشتگان گذاشته بود ..... همه جا سوکت و بود و سکوت ..... منظره زیبای شنای ماه در اروند دیدن داشت .....

در گوشه ای از این صفحه تاریک روشن  ، انگار نوری می آمد .... پرده بالا رفت و روحانی لشگر با حالتی نگران و مضطرب ، از سنگر فرماندهی بیرون آمد ..... مدام به اطراف قدم می زد .... به آسمان نگاه می کرد .... و بازهم قدم می زد ..... صدایی آرام که حاصل جر و بحث شبانه در سنگر فرماندهی بود به گوش می رسید ......

فرمانده لشکر : خوب یک لحظه بنشین ......

مصطفی : آخر برای چه بنشینم ، من حرفم را زده ام ....

فرمانده لشکر : نزدیک عملیات است ، آخر چرا لج بازی میکنی ....

مصطفی : همین که گفتم .... فقط همین ....

فرمانده لشکر : روحیه بچه ها خراب می شود ... کوتاه بیا ....

مصطفی : نه ....

فرمانده لشکر : الان وقت این حرفها نیست .... باید دستورات را تنظیم کنیم ....

مصطفی: یا همین کار را که گفتم انجام می دهید و یا من در عملیات شرکت نمیکنم ....

فرمانده لشگر : مگر می شود ... تو فرمانده گروهان هستی .... به بچه ها چه بگوییم ....

روحانی کاروان وارد سنگر شد ... هرچه تلاش کرد نتوانست مصطفی را متقاعد کند .... مصطفی کوتاه بیا نبود .... به ناچار با درخواستش موافقت کردند .... نزدیک شروع عملیات بود .... بچه ها همگی آماده و مجهز منتظر شنیدن رمز عملیات و دستور آغاز آن بودند .... روحانی لشگر به آرامی و با اکراه از سنگر فرماندهی بیرون آمد ..... نگاهی به آسمان کرد .... اشک امانش را بریده بود .....

بچه ها ی لشگر نگران شده بودند ... از همدیگر می پرسیدند چه اتفاقی افتاده است .... تمام این حرفها ، نگاههایی شد در دل تاریک شب اروند ..... آسمان هم کمی ابری شده بود ..... انگار ماه هم طاقت دیدن این صحنه را نداشت ..... ستاره های آسمان که جنسشان از فرشتگان بود ، مدام خاموش و روشن می شدند .....روحانی لشگر آمد ..... به بچه ها ماجرا را شرح داد .... و در تمام این مدت اشک می ریخت و یا زهرا می گفت ..... بچه ها هم به آرامی در دل تاریک شب اشک می ریختند .....

مصطفی آمد ..... سر به زیر ..... به آرامی در جلوی محوطه لشگر دراز کشید ..... صورتش رو به ماه بود و آسمان ..... الهی العفو می خواند ..... اشک می ریخت .... آرام و قرار نداشت .... بچه ها بر خلاف میل شان ، اشک ریزان به راه افتادند ..... نفر اول که رفت ، اشکها بیشتر شد ..... نفر دوم هم خاک پاهایش را  به آرامی روی صورت مصطفی گذاشت و با اشک رد شد ..... نفر سوم هم خاک پاهایش را روی صورت مصطفی گذاشت و با اشک رد شد ..... مصطفی ولی دریغ از یک لحظه بستن چشمانش ..... مدام به آسمان نگاه می کرد و با خدایش حرفهایی می زد .... خیلی آهسته بود .... به گوش نمی رسید .....

وقتی همه بچه ها از روی صورت مصطفی رد شدند ..... مصطفی ایستاد .... با صورتی که کمی زخم شده بود ..... سر را بالا گرفت .... دستانش را به آسمان بلند کرد ..... خدایا شکرت .... دلم آرام گرفت .... خیالم راحت شد ...انگار تمام غمهای مصطفی پایان گرفته بودند ..... انگار سبک شده بود .... انگار بالهایش را شسته بودند با اشکهای فرشتگان ..... آماده پرواز شده بود ..... او دیگر غمی نداشت ....

مصطفی به روحانی لشگر چه گفته بود و شرط حضورش در عملیات برای فرمانده لشگر چه بود ....؟

مصطفی : شرط من همین است ...

روحانی لشگر : آخر چرا ....

مصطفی : در این مدت که فرمانده گروهان شده ام .... مدام با خودم گفته ام ، نکند اسیر این پست دنیایی شوم .... نکند این فرماندهی مرا تحت تاثیر قرار دهد و باعث شود فقط به اندازه نوک سوزن ، خدا را فراموش کنم .... خدا نکند ....

روحانی لشگر : آخر تو که چنین نبودی و نیستی ....

مصطفی : همین که گفتم ..... باید بچه ها با پوتینهایشان از روی من رد شوند  تا بدانم هیچ کس نیستم ..... تا بدانم من از خاکم ..... تا بدانم  خاک پای سربازان با اخلاص سپاه اسلام هستم .... تا به خودم هشدار دهم ، مبادا ریاست تو را از یاد خدا غافل کند  ... باید جلویش را همین جا بگیرم .....

صدا ، صدای گوش نواز نام متبرک مادرمان " زهرا (س) " بود .... عملیات آغاز شد ..... مصطفای بیقرار 20 ساله ، مزد بیقراریش را گرفت .... مزد دلتنگی اش را گرفت ..... همانطور که آرزو داشت پرواز کرد ..... اوج گرفت و اوج گرفت ..... ده سال در کنار عشقش در سرزمین عراق بود .... تا اینکه ...... جسم مطهرش را بعد از ده سال به زادگاهش انتقال دادند ..... امروز مزارش ، قرارگاه عاشق فرزندان پاک خلیج فارس است .....

مصطفی جان ..... دلم برایت تنگ است .....




نویسنده : حدیث

با شرمندگی تمام این یادداشت را برای فرزندان روح الله می نویسم.... سلام به شما فرزندان برومند روح الله ..... یادتان هست .....روزهای سختی بود ..... از همه چیز زندگی تان گذشتید و رهسپار سرزمینهای عاشقی شدید ..... و چقدر هم عاشقانه آموختید به ما درس غیرت و عزت .... قلمهایتان را که سرمشق دانش اندوزان بود به تفنگی تبدیل کردید که حافظ نوامیس ما شوید .... و ما دیروز چه بد کردیم با شما ، وقتی شمیمی از عطرتان در همان دانشگاها پیچید .... یادتان هست ، که آرزو کردید هیچ وقت از سرزمین کربلا جدا نشوید ، حتی بخاطر دل مادرانتان و تمام امیدتان به ما بود که جای خالی شما را پر کنیم و ..... و ما هم انصافاً جای شمارا را پر کردیم !!!!! اصلاً شما را فراموش نکردیم !!! آرمانهایتان را درزندگی مان یادآور شدیم!!!! همیشه به یاد مادرانتان بودیم !!!!  مارا ببخشید ........


صبح زود یک روز تقریباً سرد پائیزی بود ..... بعد از نماز صبح که از خواب بیدار شده بود ، دیگر نخوابید .... مشغول خواندن قرآن بود تا اینکه خورشید مهربانی پرودگار بیدار شد .... حیاط را آب و جارو کرد ..... گلدانها را کمی آبیاری کرد و برگهای زرد را حرس کرد ..... به داخل خانه آمد .....  قوری چای را بر روی سماور که از صبح زود مشغول آواز خوانی بود  ، گذاشت ..... روبروی آیینه قدیمی که در گوشه اش عکس شقایقی بود ، ایستاد ..... کمی به فکر فرو رفت .... دستی بر روی گونه هایش کشید .... دستانش خیس شده بود ..... به آرامی با گوشه روسرس گلدارش ، دستهای  ترک خورده اش را پاک کرد .... لباس حیا و پاکدامنی اش را بر سر گرفت .... کمی از موهای سپید شده به رنگ برفش را که از روسری اش بیرون آمده بود ، مرتب کرد ....  منتظر مان که فاطمه خانم بیاید دنبالش .... ولی مثل همیشه نگاهش به در ماند که ماند .... از خانه بیرون آمد .

صلواتی فرستاد و به راه افتاد ..... کمی با سختی راه می رفت ..... دریک دستش قاب عکسی را گرفته و زیر چادرش پنهان کرده بود ..... در دست دیگرش کمک حال روزهای تنهایی اش را گرفته بود ....  او که همیشه بعد از چند قدم راه رفتن ، چند لحظه به دیوار تکیه می داد و مجدا راهش را می پیمود ، امروز انگار خستگی برایش سرگرمی بود ..... در مسیر عبورش از کوچه بن بستشان تا سر خیابان ، هر که از اهالی که می رسید ، با چنان احترامی به او توجه می کردند که انگار با ماردشان ..... آقا محمد ( بقالی سرکوچه ) وقتی او را دید فهمید که بازهم ...... با عزت و احترام او را سوار ماشینش کرد و به خیابان ....برد .

شهدا گمنام

مسیر شلوغی بود .... ابتدای خیابان .... پیاده شده بود ..... مردم زیادی در میدان ... جمع شده بودند .... هرجور که بود خودش را به نزدیک ماشین رساند .... عصایش در شلوغی جمعیت از دستش افتاده بود ..... قاب عکسی را که با خود آورده بود بالای سر گرفت ..... به چهره معصومانه اش که نگاه می کردی ، خبری از غم و غصه نبود ..... برق شادی و شعف در چشمانش موج می زد ..... با دست دیگرش هی چادرش را که در آن شلوغی جمعیت از سرش کنار می رفت ، درست می کرد ...... خبرنگار صدا و سیما که او را دید به کناری هدایتش کرد و شروع به  مصاحبه کرد ....

..... سلام مادرجان ؛

..... سلام دخترم ؛

..... مادر جان در این ازدحام جمعیت دنبال چه میگردی ؟ چشم به راه پسرت هستی ؟

..... منظورت امانتی بود که برگرداندمش ؟

..... پسرت هنوز برنگشته ؟

..... 

پیر زن با شنیدن این حرف ، قطره اشکی از گوشه چشمانش جاری شد و گفت : اینها همه شقایق های من هستن .... این بار هم  اومدم تا ببینم این شقایق های خوشبو ، می دونن شقایق من تو کدوم دشت این کره خاکی خودنمایی می کنه ....

شهدا گمنام


راستی چقدر  از این عزیزانی که عزیزان شون رو برای آرامش و آسایش و امنیت ما دادن ، دلجویی می کنیم ؟!!! چقدر سعی کردیم جای خالی لاله های سر بلند شون رو ، برای شون پر کنیم ؟! چقدر با عمل مون به این فرشتگان نشون دادیم که قدر خون پاک عزیزتزین لاله ها شون رو می دونیم ؟! وقت با ارزش مون !!! رو برای هر چیزی صرف کنیم ولی اینقدر وقت نداریم برای یک لحظه بوسیدن دست ماردان سربلند شقایق های آسمانی سرزمین مقدس شده به برکت شهداء مون !!!!!




نویسنده : منتظر
تاریخ : چهارشنبه 91/5/11
هدیه منتظران قائم ()

همانطور که رهبر فرزانه انقلاب فرمودند ؛ مشکلات هست ، واین وضع موجود ، در خور مردم انقلابی ایران اسلامی نیست ولی نباید در هر مورد و مسئله ای که پیش می آید ، تمام  تلاشهای نظام را زیر سوال برد .... ما ملتی آزاده هستیم و قابل مقایسه با کشور های دیگر نیستیم .... ما امتحان خود را پس داده ایم ..... قطعا مسولین محترم هم باید بیشتر تلاش کنند و مردم عزیز هم مثل همیشه از امام و انقلاب حمایت کنند ، تا ان شاءالله شاهد پیشرفت بیش از پیش ایران اسلامی مان باشیم ..... پس مراقب باشیم نقدهای مان رنگ طعنه به خود نگیرد ....


این روزها هر جا که میروی و هرکجا که می نشینی  حرف ، حرف مرغ است . حرف اینکه چند صباحی است که بی وفا شده این  مرغ ناقلا و خبری از سفره های 1 متری خانه های کوچکمان نمی گیرد !!! آنقدر این مسئله جدی شده که حتی در اخبار  هم شنیدیم که سرانجام مرغ هم به افسانه ها پیوست و سیمرغ شد ....!!! این که چیزی نیست ، حتی صف طولانی مردم برای این جانور زبان بسته سر از اخبار شبکه های از خدا خواسته اروپایی درآورده ....!!!!

بد نیست با هم در تاریخ فقط کمی به عقب برگردیم و گذشته مان را مرور کنیم شاید .....

دهه 40 شمسی :   سالها و روزهای سخت مبارزه بر علیه جور زمان .شکستن بت این پادشاهان جور و جفا شده بود مثل سیمرغ برای مردمان پاک و دیندار این سرزمین ..... .گذراندن جنگهای جهانی ......  اوضاع وخیم اقتصادی ..... بیماریهای واگیر دار و مرگ و میرهای فراوان .....سرقت دارائیهای مملکت ..... به شهادت رساندن علماء و بزرگان و خیر خواهان ایران اسلامی .... . همه چیز آشفته بود . هیچ چیز سر جایش نبود ..... حتی برای تکه ای نان مردم به حاضر بودند همه چیز شان را بدهند ..... فقر و بی عدالتی بیداد می کرد .... .طبقات اجتماعی با فواصل بسیار زیاد وجود داشت .... همه چیز برای قشر مرفه بود ..... حتی مردم اجازه بر گذاری مراسم های مذهبی را نداشتند .... با هزار و یک ترفن پای یک منبری می رفتند و چیزی یاد می گرفتند .... . آشفتگی در نهایتش بود ..... همه منتظر سیمرغ بودند....

دهه 50  شمسی : روزهای تلاش برای رهایی ..... روزهای خون و شهادت .... روزهای همدلی و یکپارچگی ....  علی رغم تمام مشکلات فراوان اقتصادی و معیشتی ، مردم برای رهایی تتلاش می کردند ..... اهدافی بس بزرگ و والا که در سر داشتند دیگر جایی برای فکر به چیزهای دیگر باقی نمی گذاشت ..... .

سیمرغ آمد ...... امام آمد ......  آرامش دلهای بیدار مومنان آمد ......

تمام سختی ها به فراموشی سپرده شد و نور امید و ایمان به آزادی در چشمان پاک و معصوم جوانان این سرزمین موج زد ..... تمام عزمشان را جزم کردند و با سکان داری ، سکاندار آسمانی شان ، ارابه شکست ناپذیر فرعونیان زمان را واژگون کردند .....  بعد از پیدا کردن سرزمین مناسب ، دست به دست هم دادند و شروع کردند به بنا کردن ساختار و سازمان و حکومتی اسلامی ..... پایه ها را محکم بنا نهادند .... بنایی که تک تک مصالحش از خون جوانان و عالمان این دیار بود ..... با خون دل ، از خون پاک مردمان آسمانی این سرزمین پایه های حکومت اسلامی را بنا نهادند .... چه خانواده هایی که با اشک شوق همه هستی شان را هدیه می کردند به آزادی و اسلامی .در آخرین سالهای این دهه با برکت و پر فراز و نشیب بودیم که دشمن نادان قصد تخریب این بنای نوساز را کرد ، فکر می کرد پایه های این بنا آنقدر سست است که با یک ضربه از هم فرو خواهد پاشید ....

دهه 60 شمسی : در اوایل راه بودیم ..... پشتوانه های بزرگی را از دست داده بودیم .... مردان آسمانی ای که از همه چیز شان برای حفظ این بنای تازه بنیاد گذشتند و گذشتند از پل صراط ..... . سختیها به اوج خود رسیده بود ..... این بذر تازه از بند خاک آزاد شده در حال رشد بود و احتیاج به مراقبت فراوان داشت ..... مردمان آسمانی این سرزمین در این سالهای اوج سختی برای آبیاری  خون خود را در پای این نهال تازه ریختند ..... چه مادرهایی که نو نهالان خود را برای حراست از این حکومت آسمانی روانه میدانهای مبارزه و جهاد کردن و آرزو می کردند که ای کاش بازهم  فدایی داشتند برای تقدیم به امام و انقلاب اسلامی ..... و چقدر دل دریایی داشتند این فرشتگان .... . تمام دنیا یک طرف و ما هم یک طرف .... چقدر عادلانه بود از نظر زمینی ها  ...... ولی عدالت خدا چیز دیگری بود ..... پیروزس اسلام وعده داده شده بود .....  .

هرچه بگویم از آن روزها کم است ..... به سبک امروزیها بگویم ...؟!!!! تورم بالابود ..... حساب ذخیر ارزی خالی بود .... آمار بیکاری بالا بود ..... امنیت سرمایه گذاری نداشتیم ..... زیرساختهای کشور ویران بود .... تعداد روستاهای بدون آب و برق بسیار بود .... شهرهای زیادی ویران شده بودند .... یادتان هست جیره بندی بود همه چیز ..؟!!! ما یحتاج رندگی مان را با کوپن می گرفتیم .... ؟!!! در تمام آن روزها امام و اسلام و انقلاب را حتی یک روز تنها نگذاشتیم .... . 

دهه 70 شمسی : طوفان ویرانگر جنگ فیزیکی و نظامی فروکش کرده بود .... ویرانیها بسیار زیاد بود .... تحریمها بر علیه آزادی و اسلامیت مردم ایران به اوج خود رسیده بود .... تازه از آب و گل داشتیم در می آمدیم ..... دیگر وقت آن بود که به اوضاع سر و سامانی بدهیم .... جوانان بیکار ما روز به روز بیشتر می شدند .... دغدغه های مردم رنگ جدی تری به خود می گرفت ..... تلاشهای بسیار زیادی شد ..... زیرساختهای اصلی کشور بنا شد و آنهایی هم که ویران شده بود آباد گردید ..... با وجود تمام کاستی ها ، تلاشها برای رفع مشکلات مشهود بود ....

دهه80 شمسی : به تعبیر رهبر معظم انقلاب اسلامی آیت الله خامنه ای (دامت برکاته ) ؛ سالهایی بود که مورد تایید به طور کامل نبود . گرچه تلاشها برای آبادانی کشور ادامه داشت ولی  کوتاهی های از طرف مسئولین بود که ایشان را هم به شدت دلگیر کرده بود .... از بازیهای  سیاسی  که وظیفه اصلی مسئولین را به وادی فراموشی می برد ، ناراحت بودند ..... . در بهبوهه این سالها بعد از پایان جنگ تحمیلی ، دشمن هیچگاه بیکار ننشست و هجمه هایی به مراتب سنگین تر از زمان جنگ به این انقلاب وارد کرد ..... این دشمنی ها در اواخر دهه 80 به اوج خود رسید .... فتنه 88 با تمام زشتیهایش گذشت و آن چیز که ماند ؛ رو سیاهی بود برای برخی و در عوض  نشان از  ابهت و اقتدار نظام مقدس جمهوری اسلامی و درایت سکاندار غرور آفرین این انقلاب حضرت امام خامنه ای  داشت . نکته مهم و جالب توجه رو سفیدی مردم همیشه آگاه و در صحنه بود که اینبار هم دشمن را با خفت و خواری به عقب رانده بودند .

دهه 90 شمسی : انقلاب دیگر درختی تنو مند شده بود و بیدی نبود که با این بادها بلرزد .... تلاشهای شبانه روزی مسئولین و همیاری مردم در تمام این دوران مثال زدنی بود .... در این سالهای اخیر تلاشها برای خدمت رسانی به مردم لایق احترام ایران اسلامی شدت بیشتری به خود گرفت .... علی رغم تمام تحریمها ( تحریمهایی که اگر برای هر کشوری انجام می شد قطعا از پا در می آمد ) انقلابی که همه مان برای اینکه به این استواری برسد ، از همه چیز مان گذشته بودیم   ، حرکتی شتابان رو به شد دارد ..... این حرکت رو به رشد و با این سرعت ، آنهم دقیقا مانند شنا بر خلاف جریان آب ، چیز کمی نیست که با آسانی بتوان از آن گذشت .....

یادآوری :  فقط چند دهه اخیر را برای خودمان یاد آور شدیم ( دورانهای پر افتخار مردم این سرزمین در طول تاریخ کم نیستند ) ..... دیدد که چه سختیها و دشواریهایی را تحمل کردیم .... چه فرشتگانی را از دست دادیم .... از همه چیز مان برای حفظ این انقلاب گذشتیم ....

شهید

قطعا همانطور که رهبر فرزانه انقلاب هم فرمودند ؛ این شرایط  در خور و شایسته این مردم پاک نیست .... خود ایشان هم همیشه در سخنان شان ، مسئولین  را همیشه به وحدت دعوت می کنند تا این نیروی عظیم تلاش و جهاد هدر نرود .

مشکلات هست ..... بیکاری هست ..... تورم هست .....

همه اینها قبول . آیا این دلیل می شود که در این شرایط  به هر بهانه واهی و مسخره ای ، اینطور تمام تلاشها را زیر سئوال ببریم ؟!!! من هم قبول دارم تمام مشکلات را ؛ ولی بعضی وقتها این نقد های دلسوزانه !! به سویی می رود که اصلا به نفع کشور و مردم نیست . هیچ اشکال ندارد ، اصلا نقد برای پیشرفت هر جامعه ای ( اگر آگاهانه باشد ) قطعا سبب پیشرفت است . کسی منکر این مشکلات نیست  ، ولی بد نیست گذشته پر غرور مان را هم مرور کنیم .... یادمان هست چه مشکلاتی به مراتب عظیم تر از امروز داشتیم ؟! آنروزها چگونه برخورد کردیم ؟! نتیجه اش چه شد ؟! نتیجه جز پیشرفت و عبور از بحرانها بود ....؟! مگر شهدا و رزمندگان اسلام با یک  کمبود تفنگ یا فشنگ ، جا زدند که ما ( برخی از ما و مسئولین ) امروز با این خس ها و خاشاکهای سر راه انقلاب جا بزنیم ....؟! ما را چه شده است ؟!

یک داستان هست که می گوید :.... بچه ها شوخی شوخی به  گنجشکها سنگ می زنند و گنجشکها جدی جدی می میرند... خیلی از ما شوخی شوخی سنگ می زنیم ولی اینکار ما جدی جدی به نظام لطمه می زند . خودمان هم که ادعای اسلامی و  انقلابی بودن مان می شود ... هرجا که می نشینیم اینقدر از مرغ بی چاره می گوییم که این بادکنک کوچک را به بالن بزرگی تبدیل می کنیم که دیگر کنترلش هم از دست ما خارج می شود ...!!! و کارمان به جایی میرسد که دیگر سخنان رهبر معظم انقلاب و  مراجع عالیقدر نیز برای مان جدی تلقی نمی شود ...

کمی فکر کنیم و نقد های دلسوزانه مان را ، در جایش و با استدلال و راهکار مطرح کنیم تا انشاءالله سببی باشد برای رفع مشکلات و عبور از بحرانها .

این را یادمان نرود که مسائلی از این دست برای حرکت عظیم مردم و انقلاب اسلامی ، جز خسی بر آب نیست و سیمرغ رهایی و سپردن پرچم این انقلاب ( به سلامت ) به دست صاحب اصلی اش امام عصر ( ارواحنا فدا )  برای با غیرتان این میهن اسلامی هرگز افسانه نیست .






 
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
->